تبليغاتX
تاراش ها




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تاراش ها

داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد!

ومن سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم!

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

وقتی نمی تونی قواعد بازی را تغییر بدی

                  پس خفه شو و بازی کن!
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط مجتبی| |

من این روزها از تنهایی مردمانی می ترسم که ناموس های همدیگر را به روشنفکری گذاشتند!





ته نوشت:برگشتم که به خیلی از دوستام بگم...

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط مجتبی| |





من پای از گلیم هستی فراتر می نهم . تا آنجا که روح و دل حکومت دارند پیش می روم ،تا به ملاقات خدای خویش نایل آیم . 
خوش دارم که در این سفرتنها باشم ،تا درخلوت تنهایی،قلب خود را نمازگاه ذات اقدسش کنم ... .
خدایا 
هرچه دوست داشتم ازمن گرفتی .به هر چه دل بستم ، دلم را شکستی .به هر چیزی که عسق ورزیدم ،آن را زایل کردی .هر کجا که قلبم آرامش یافت ، تو مضطرب و مشوشش نمودی.هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت ، تو آواره ام کردی . هر زمان به چیزی امیدوار شدم ،تو امیدم را کور نمودی ....تا به چیزی دل نبندم و کسی را به جای تو نپرستم و در جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی و معشوقی نگیرم و جزتو به کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم . فقط تو را بخواهم ،تو را بخوانم، تورا بجویم، و تو را پرستش کنم.  



 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

...دراز کشیدم روی تخت خواب.چشم ها را که می بندم
خوابی را که دیده ام مثل کابوسی باز توی کله ام رژه می رود.
شش ماه گذشته اما کابوس ها عین بختک افتاده است به جانم .
توی این مدت که مرا آورده اند این جا سعی کرده ام فراموشش
کنم.اما نتوانسته ام.سعی کرده ام خم شوم روی خودم تا نیمه
از خودم را پاک کنم اما نتوانستم. بعضی هاهمه ی خودشان را
پاک می کنند و می روند.لابد می توانند. من نمی توانم...



مصطفی مستور
ته نوشت:برگشتم!نمی دونم چرا؟
نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

گفت اگه احساس کردی انار دلت ترک خورد...

ولی کم کم داره شکاف اناردلم بسته میشه...

 



                      نمی دونم تا کی خداحافظ



شاید نیاز باشه اینجا اعتراف کنم که تاراش واقعا بهترین بود.

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط مجتبی| |



 

 

وقتی همه خوابیم ...
عصر دوباره نفهمیدم؟

دوباره همه چیز و کنار هم چیدم
یه جای این پازل کامل ناقص بود؟
نمی دونم

همه جا رو گشتم

درون لباسم
زیر گلدون
توی دریچه کولر پیرمرد خرما فروش
تو جا نماز مادرم

تو کمد بهم ریخته داداشم

همه جا همه جا

گشتم

نبود؟

دوباره بهم ریختم

بازم سرم گیج رفت

تا آخراندوه تو خودم فرو رفتم

دوباره شنیدم

دوباره نگاه کردم

شب که شد مادم حلوا پخت ؟

همه خندیدن

مادرم نیم نگاهی به من کرد
 

گریه کرد

بازهم نفهمیدم؟
گوشه حلوا دست خورده شد

دوباره تنها شدم
فلسفه
هندسه
ریاضیات
ادبیات
متر

سانتیمتر
طول

عرض

دانش
علم
هستی
رادیکال


نمیشه؟ نمیشه
 از حقارت خودم لجم میگیره
بلند میشم جیغ میکشم

داد میزنم
التماس میکنم

صدای سبحان... خواندن مادرم
مادرم از سجده بلند میشه

لبم و میبرم رو مهرکربلا نرفته مادرم
 
همونجا که مادرم سجده کرده بود
خیسه؟خیس
...
ته نوشت:یادش بخیر
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

شب ها
وقتی ماه می تابد
من وضو می گیرم
وبهترین واژه هایم را برمیدارم
ومی روم
بر مرتفع ترین ساختمان شهر
شب ها
وقتی ماه می تابد
من توی دفتر مشقم
تمرین عشق می کنم
و
هزار بار می نویسم
(سوسن ماه است)
نگاه کنید!
پیراهنش بوی یاس میدهد
ودست های من
که آستین های او را بوییده اند
شب ها وقتی ماه می تابد
من روحم را بر میدارم
و
سفر می کنم به دورها
ـمثل کرگدنی تنهاـ
از معبر اندوه تا متن تنهایی
             تا ملکوت سوسن
وبعد
در بارگاه سوسن.این بقایای عشق خداوند.
و در خضور معنویت پیراهنش
روحم را
       آتش می زنم





مصطفی مستور

ته نوشت:چه حس خوبی بهم می ده این شعر

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط مجتبی| |

صدای تنهایی شب نزدیک ست
عمق نگاه ماه مرا فراری داد!
به دیوار شب من کسی بی صدا می نویسد
شبی در سگدانی خود گریستم!
صدا نزدیک ست
کفشهای در خانه جا ماند
پاهایم می سوزد از تاریکی شب
یکی درحال جان دان ست این حوالی
نفس
چیزی به پایان جان دادن شب نیست
تمام گریه های بی صدا
در تنهای شب گم شدن
سرم زیر آب شب
از گرما می سوزد
صدای کسی می آید
کسی در نزدکی من
نفس نمی کشد!


ته نوشت:سکوت بهترین تفسیر شب من ست
نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

در زمان مرده بودم
روزها حرکت نمی کرد
شب ها مرده بود
مادرم دیگر قرآن نمی خواند؟
صدایش در سکوتم گم شد
بهانه گیر شد
شاید دلم
هفت سال پیش مرده بودم
هیچ کس نگفت
کجا؟
کی؟
چرا؟
هفت سال پیش روحم از جسمم کنده شد
کجا رفت؟...
روزی در خواب دیدمش
جایی دور
خاک بود و خار
و یک موش صحرایی
اسمش تاراش بود
خودش گفت
خانه مان پر شد از خاک

...
کسی از دور گرد سیب نخرید
چرا؟؟؟
روحم در شهر می چرخید
می خواست سیب بخرد
ولی سیب تمام شده بود
اصلآ سیبی بود؟
نبود؟

دخترک کبریت فروش می خندید
کسی کبریت نخرید
اما باز هم خندید
کبریتی نبود که بفروشد
ولی حقش کتک بود؟؟؟
کبریت دخترک روحم را به آتش کشید
خاکستر شد
روی پیاده رو روحم زیر پای عابرین بی رحمانه له شد
شب
روز
صبح شد
روحم داغان شد
اما کسی به روحم لبخند زد
دخترک بغض کرده بود
موهایش مثل موهای نرگس بافته بود
نگاهم کرد
روحم زنده شد
ولی انگار چیزی در من گم شد؟؟؟
دوباره بغض کردم
صدای قرآن خواندن مادرم در گریه ام آمد
دوباره آمد ...
گفت می خواهم بیشتر بمانم
کیف کردم
و در خودم غرق شدم
مثل خر عباس آقا
شب
روز
تب کردم
مادرم نگران شد... آیه الکرسی
خواهرم گفت ؛ نه درده
روحم آتش گرفت
محمد تمام اضافه ی آب کولر همسایه را روی سرم خالی کرد
کیف کردم؛
نیمکت گوشه ی دکه ی پیرمرد جای همیشگی ما بود
چهل و هفت روز از پاییز گذشته بود
که مال من شد و مال او شدم
خندیدم از ته دل پس از هفت سال
گریه کردم با تمام وجود...
...

 

نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin