تاراش ها
داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!
مصطفی مستور ته نوشت:چه حس خوبی بهم می ده این شعر در زمان مرده بودم ... دخترک کبریت فروش می خندید ته نوشت:دنبال چی دارم میگردم؟نمیدونم
وقتی ماه می تابد
من وضو می گیرم
وبهترین واژه هایم را برمیدارم
ومی روم
بر مرتفع ترین ساختمان شهر
شب ها
وقتی ماه می تابد
من توی دفتر مشقم
تمرین عشق می کنم
و
هزار بار می نویسم
(سوسن ماه است)
نگاه کنید!
پیراهنش بوی یاس میدهد
ودست های من
که آستین های او را بوییده اند
شب ها وقتی ماه می تابد
من روحم را بر میدارم
و
سفر می کنم به دورها
ـمثل کرگدنی تنهاـ
از معبر اندوه تا متن تنهایی
تا ملکوت سوسن
وبعد
در بارگاه سوسن.این بقایای عشق خداوند.
و در خضور معنویت پیراهنش
روحم را
آتش می زنم

عمق نگاه ماه مرا فراری داد!
به دیوار شب من کسی بی صدا می نویسد
شبی در سگدانی خود گریستم!
صدا نزدیک ست
کفشهای در خانه جا ماند
پاهایم می سوزد از تاریکی شب
یکی درحال جان دان ست این حوالی
نفس
چیزی به پایان جان دادن شب نیست
تمام گریه های بی صدا
در تنهای شب گم شدن
سرم زیر آب شب
از گرما می سوزد
صدای کسی می آید
کسی در نزدکی من
نفس نمی کشد!
ته نوشت:سکوت بهترین تفسیر شب من ست
روزها حرکت نمی کرد
شب ها مرده بود
مادرم دیگر قرآن نمی خواند؟
صدایش در سکوتم گم شد
بهانه گیر شد
شاید دلم
هفت سال پیش مرده بودم
هیچ کس نگفت
کجا؟
کی؟
چرا؟
هفت سال پیش روحم از جسمم کنده شد
کجا رفت؟...
روزی در خواب دیدمش
جایی دور
خاک بود و خار
و یک موش صحرایی
اسمش تاراش بود
خودش گفت
خانه مان پر شد از خاک
کسی از دور گرد سیب نخرید
چرا؟؟؟
روحم در شهر می چرخید
می خواست سیب بخرد
ولی سیب تمام شده بود
اصلآ سیبی بود؟
نبود؟
کسی کبریت نخرید
اما باز هم خندید
کبریتی نبود که بفروشد
ولی حقش کتک بود؟؟؟
کبریت دخترک روحم را به آتش کشید
خاکستر شد
روی پیاده رو روحم زیر پای عابرین بی رحمانه له شد
شب
روز
صبح شد
روحم داغان شد
اما کسی به روحم لبخند زد
دخترک بغض کرده بود
موهایش مثل موهای نرگس بافته بود
نگاهم کرد
روحم زنده شد
ولی انگار چیزی در من گم شد؟؟؟
دوباره بغض کردم
صدای قرآن خواندن مادرم در گریه ام آمد
دوباره آمد ...
گفت می خواهم بیشتر بمانم
کیف کردم
و در خودم غرق شدم
مثل خر عباس آقا
شب
روز
تب کردم
مادرم نگران شد... آیه الکرسی
خواهرم گفت ؛ نه درده
روحم آتش گرفت
محمد تمام اضافه ی آب کولر همسایه را روی سرم خالی کرد
کیف کردم؛
نیمکت گوشه ی دکه ی پیرمرد جای همیشگی ما بود
چهل و هفت روز از پاییز گذشته بود
که مال من شد و مال او شدم
خندیدم از ته دل پس از هفت سال
گریه کردم با تمام وجود...
...
روزها.بغض. حسین.دفتر. احساس.اجاره خانه .دوست
پول. شرافت .جنسیت. سیاه مشق.دروغ .گریه مادر.
پروانه در مشت. تدوین.خدای مهتاب.فرار. زد وخورد
عشق و هوس. فیلم کوتاه داستان.قهر خدا.تردید.
تنهایی. پارک.ماربرو سفید .جلیلی.صداقت نداشتن.
شهامت.گریه.کتاب. خانه یلدا. سوءاستفاده.فریادباد
روزگار ما این ست این روزها!
اینجا مردمان گل یا پوچ می کنند با احساس هم!
من اینجا مردمانی را می شناسم که شانس آنها همیشه گل ست
اما هنوز احساس اشان پوچ را انتخاب می کید
مواظب احساس ات باش دخترک بغض کرده از هوای اینجا
هوایت بارانی ست که دوست دارد ببارد
ته نوشت:عید نوروز این تمدن هفت هزار سال بر شما مبارک
تا بگویم آنچه را باخته ام فراموش کرده ام
یک شب که شعله های کوچکم رو به اتمام است
و تو روحت را حتی از من دریغ می کنی
و من معصومیتم را از تو
شاید درست نباشد که من بمیرم
یک صبح بیایی وکبریت هایم را بشماری
-کبریت های خیس
شاید که من یک روز
رنگ تازه ای برای دردهایت بیاورم
نوشته شده توسط سارا
ته نوشت:شعر تقدیمی سارا به وبلاگ تا
راش ها

سلام بابا
یادته بچه که بودم گفتم برام دوچرخه بخر چی گفتی؟
گفتی هنوز بچه ای!بزرگ که شدی می خرم!
بزرگ که شدم گفتم بابا دوچرخه بخر
یادته چی گفتی؟
گفتی دوچرخه واسه بچه هاست!تو دیگه بزرگ شدی!
کاش همیشه بچه بودم این چیزها را نمی دیدم
ته نوشت:کاش تاراش بود خدا جونم
حداقل کنارم بود
دارم چوب چی را می خورم؟
بزرگی تو؟

تو نیستی
انگار خدا تب دارد!
گویی مادرم از درد قران می خواند!
و چقدر سخت ست
مردی از آبستن شدن زنش بترسد!
ومن روزی هزار بار می نویسم تاراش خوب ست
تاراش خوب ست
تاراش خوب ست
تاراش خوب ست
تب خدا پایین می آید
ولی نمی فهمم چرا نیستی؟
شاید هستی ومن نیستم!
دیروز تمام ریاضی بسته شد
هیچ عددی بالاتر از هفده نبود!
ومن نمی فهمم چرا گاهی مثل هالوها
زل می زنم به صفحه تلفن
گویی خدا در این ارقام گم ست
۶۱۵
۱:دلم خیلی هوات و کرده
۲:کاش حداقل واسه یه لحظه می دیدمت
۳:مواظب خودت باش
| Design By : Night Skin |


