تبليغاتX

تاراش ها

رگ های من در معرض دید آدمیان بود!
آسمان صبر مرا می خواست
چگونه صبور باشم؟
گفتی که گلدان های شمعدانی را
در خانه من شکستند
من هنوز در ایوان خانه ایستاده ام
باور دارم که زورق
بی باد به خانه میرسد
دریا را انکار میکند
بر گردابی آرام نومیدی
باد موافق بود!
آنها که چشمی پنهان داشتند
در صبح خاکستری
چشمان به دریا سپردند
زورق را یافتند و نابینا به خان آمدند
من هر روز
در سه نوبت برای نابینایان
که در زورق در اتاق نشسته اند
و
می پندارنداتاق دریاست!
غذا میبرم

احمد رضا احمدی



ته نوشت:تاراش بهترین هدیه خداوند برای من
همینجا بهم میگم من دیوانه وار او را می پرستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط تاراش دختر - تاراش پسر  | 

فقط دیوونه ها!
فقط عاشق ها!
فقط اونایی که خیلی خیلی متفاوت اند!
................................................................................


ته نوشت: چقدر سادست زندگی
چقدر خوبه مادر
و چقدر مبهم اند...

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط تاراش دختر - تاراش پسر  | 

من از آدم هایی که شب ها در خیابون           
       از بی سیگاری می زنند                                                        
                 
 زیر
آواز
             
                              
می ترسم!                       سیگار
                                                                            
شب

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط تاراش دختر - تاراش پسر  | 

اینجا هوای احساس بدست

گه گاهی نیمه بارانی میزند!

و خاک زیر پای عابران گل میشود

و در سفره امان اگر نگاه کنید

نان ست و آب

و گوشه اتاق چند کتاب قدیمی

برای خالی نبودن احساس

روزگارمان با یک دفتر قدیمی میگذرد

وگاهی فالی از کتاب احمدی!

این حوالی گاهی دستفروش

دلتنگی حراج میکند

و چقدر محتاجم

دلتنگی با احساس آن چادر!...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط تاراش دختر - تاراش پسر  | 

چرا مرا با ظرفهای شکسته مقایسه میکنی؟
من که می توانم تو را صدا کنم
من که هنوز برگ زرد را نشانه پاییز میدانم
تنها گاهی از نا امیدی
با افسوس آهی میکشم
سپس پنجره را در سر ما میبندم
می دانم
همانطور که میان اتاق نشسته بودم
سال تحویل شد
دو و سه پرنده به سرعت پر زدند
سپس در افق گم شدند
و پیری من و تو آغاز شد..........



ته نوشت:نام شاعر یادم رفته!

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط تاراش دختر - تاراش پسر  | 

سلام مامان
چند روز پیش عمل کردی و من نتونستم ببینمت!
خیلی دوست داشتم ببینمت ولی باور کن نمی تونستم تو این حال ببینمت
دوست دارم مامان خیلی بیشتر از همه دنیا...

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط تاراش دختر - تاراش پسر  | 

تمام تن برهنه ام
     بوی آفتاب سردی میدهد
چندی ست اینجا
زیر آفتاب
              هوا بدست
هرجاسرک میکشم
     نیست!
گویی در کویر گم شده
    ومن چقدر خسته ام
                که بگویم
دوستش دارم!
        به کجا میرسم؟
من که از خود بیرون نرفته ام!
کجاست راه؟
 من که از همه جا گذشته ام
       کو احساس آن دختر
دختری پر از دوست داشتن
           من کجام؟
در آغوش گناه...

ته نوشت:بعد از مدت ها تونشتم بنویسم! واین یعنی بازگشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط تاراش دختر - تاراش پسر  | 

 تو نمی دانی من چقدر دوست دارم برخلاف مقررات و

آداب ورسوم و بر خلاف قانون وافکار وعقاید مردم رفتار

کنم ولی بند هایی بر پای من هست که مرا محدود میکند

روح من وجود من و اعمال من در چهار دیواری قوانین سست و

بی معنی اجتماعی محبوس مانده ومن پیوسته فکر میکنم که

هر طوری شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم من

این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم!

من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پر حادثه بوده ام

شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می خواهد پیاده دور

دنیا بگردم من دلم می خواهد تو خیابون مثل بچه ها برقصم بخندم

فریاد بزنم من دلم می خواهد کاری کنم که نقص قانون باشد!

شاید بگویی طبیعت متمایل به گناهی دارم ولی اینطور نیست

من از این که کار عجیب بکنم لذت میبرم!


کاش فروغ زنده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط تاراش دختر - تاراش پسر  | 

عاشق ها آدم های متوسطی اند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط تاراش دختر - تاراش پسر  | 

چقدر
  روح  محتاج
        فرصتهایی ست که هیچکس
          در آن
نباشد!



دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط تاراش دختر - تاراش پسر  |