تبليغاتX
تاراش ها




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تاراش ها

داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!

. . .

در زمان مرده بودم
روزها حرکت نمی کرد
شب ها مرده بود
مادرم دیگر قرآن نمی خواند؟
صدایش در سکوتم گم شد
بهانه گیر شد
شاید دلم
هفت سال پیش مرده بودم
هیچ کس نگفت
کجا؟
کی؟
چرا؟
هفت سال پیش روحم از جسمم کنده شد
کجا رفت؟...
روزی در خواب دیدمش
جایی دور
خاک بود و خار
و یک موش صحرایی
اسمش تاراش بود
خودش گفت
خانه مان پر شد از خاک

...
کسی از دور گرد سیب نخرید
چرا؟؟؟
روحم در شهر می چرخید
می خواست سیب بخرد
ولی سیب تمام شده بود
اصلآ سیبی بود؟
نبود؟

دخترک کبریت فروش می خندید
کسی کبریت نخرید
اما باز هم خندید
کبریتی نبود که بفروشد
ولی حقش کتک بود؟؟؟
کبریت دخترک روحم را به آتش کشید
خاکستر شد
روی پیاده رو روحم زیر پای عابرین بی رحمانه له شد
شب
روز
صبح شد
روحم داغان شد
اما کسی به روحم لبخند زد
دخترک بغض کرده بود
موهایش مثل موهای نرگس بافته بود
نگاهم کرد
روحم زنده شد
ولی انگار چیزی در من گم شد؟؟؟
دوباره بغض کردم
صدای قرآن خواندن مادرم در گریه ام آمد
دوباره آمد ...
گفت می خواهم بیشتر بمانم
کیف کردم
و در خودم غرق شدم
مثل خر عباس آقا
شب
روز
تب کردم
مادرم نگران شد... آیه الکرسی
خواهرم گفت ؛ نه درده
روحم آتش گرفت
محمد تمام اضافه ی آب کولر همسایه را روی سرم خالی کرد
کیف کردم؛
نیمکت گوشه ی دکه ی پیرمرد جای همیشگی ما بود
چهل و هفت روز از پاییز گذشته بود
که مال من شد و مال او شدم
خندیدم از ته دل پس از هفت سال
گریه کردم با تمام وجود...
...

 

نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin