تاراش ها
داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!
خنده معصومانه دخترک آلاسکایی درد آزار دهنده موجود دو پا؟ شلوار جین ؟ باکمی روغن مو دو آهن سخت؟ بالای یک پل هوایی از جنس ما نبود؟ خدای او لیلی خدا بود بدون مجنون زمینی پسرک محو حرفهای مستور بود خواب پسرک می ترسید از محو شدن؟ ته نوشت باور کن هنوزم هستیم... نوشته شده توسط تاراش پسر و دختر هست کهبا ابزارهای اون نمیشه اون ها را اندازه گرفت یا فهمید مادرم هميشه مي گفت خدا بزرگه !!! ولي هيچ وقت نگفت چرا ما كوچيكيم ، چون خدا بزرگه؟؟؟ ... ته نوشت: خدامونو ديدي؟؟؟ گفتم اي كاش دیروز ديده نمي شديم گفتي: دلم مي خواهد از تعفن اين دنيا بالا بياورم گفتی: مرد بودن سختر است باور كن که این روزها زن بودن از مرد بودن سخت تر است..... دلم برای خودم تنگ شده . . . باورت می شه ؟؟؟!!!
شاید کمی بعد از انقراض نسل دایناسورها؟
از یک خنده بود
سخت بود ؟ مثل تیر
ولی از جنس سختی زمان نبود
درد داشت؟ پشت خنده آلاسکایی
دوباره به خط شد
گمشده پسرک کوچ نشین بود
گنگ بود؟
می ترسید از جا ماندن...
اما نتونست.سعی کرد به کمک فیزیک وریاضیات وحتی فلسفه همه
چیز رو اندازه بگیره اما نال گهان دریافت که در هستی چیزهایی
پس گیج شد و فرو رفت؟
بعد همه محاسباتش رو خط زد واز نو شروع کرد همه اجزا را شمرد
اما حس کرد چیزی در این میان کم است؟
فرمول های اون جایی نیمه تمام می موند دوباره گیج شد وفرو رفت
طبیعت آزمایشگاه ها و کتابخانها رو جستجو کرد اما نیافت.
می خواست برگرده اما نمی تونست راه اومده مثل کلافی سر در گم
پیچیده و ناپیدا بود. می خواست پیش بره اما نمی تونست
راهی که می رفت بن بست بود.
پس کلافه شد لغزید وباز هم فروتر رفت. فرصت تمام می شدو او در
جاده ای کدر می رفت و بر می گشت. می رفت و فرو می رفت
بر می گشت و فرو تر میرفت.ناگهان هر چی را که یافته بود را هم از دست داد
و پرسش های زیاد و زید تر شدمعما ها بیشتر وبیشتر شدو ذهنش تاریک
چراغ روحش خاموش شد و ظلمت به جانش افتاد. کور شد وسر رشته از دستش
رها شد پس فرو تر رفت.
دیگه به جای این که معما را حل کنه خودش به پرسشی دشوار و بغرنج تبدیل شده
بود که باید کسی خودش رو حل می کرد.ناگهان من او را یافتم گفت من او را حل کرده ام
گفت من من پاسخ همه پرسش های دشوار او هستم.
وقتی پاسخ چیست ابزار هایش رو دور ریخت واز اون ها گریخت اما این کافی نبود.
او باید هنوز می گریخت باید دور می شد. باید از خودش دور تر می رفت. باید خودش
را تکذیب می کرداما نتونست. پس فروتر رفت. سنگی که برداشته بود سنگین بود پس
ترازویش شکست ونظم اش بهم ریخت.
از بی نظمی پریشان شد و دور خودش چرخیدتا رها شود اما فرو تر رفت . بی قرار شد
بالا رفت. بالا و بالا تر رفت. اما هنوز کافی نبود آن چنان بالا رفت که ناپیدا شد اما باز
کافی نبود . پس در خودش فرو ریخت.
کوچک و کوچک تر شد و از آن ارتفاع فرو افتاد . پس تباه شد؟
مستور
نوشته شد توسط تاراش پسر و دختر
دیروز را گفتی ولی بغض آلود
...
من با بغض هاي تو ديروزم را گريستم
دلم گرفت
دلت گرفت
...
گفتي: از مرد بودن شرمنده ام!
گفتم: از زن بودن متنفرم!
گفتم:از این همه ذلیلی و زبونی ام خسته شده ام
گفتم: بودن ...
باور کن که زن بودن و زندگی کردن، این روزها از"بودن" سخت تر است.......
| Design By : Night Skin |


