تبليغاتX
تاراش ها




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تاراش ها

داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!

غروب افطار بود

شاید کمی بعد از انقراض نسل دایناسورها؟

از یک خنده بود

خنده معصومانه دخترک آلاسکایی

سخت بود ؟ مثل تیر

ولی از جنس سختی زمان نبود

درد داشت؟ پشت خنده آلاسکایی

درد آزار دهنده موجود دو پا؟

شلوار جین ؟ باکمی روغن مو

دوباره به خط شد

دو آهن سخت؟ بالای یک پل هوایی

از جنس ما نبود؟ خدای او

لیلی خدا بود

بدون مجنون زمینی

گمشده پسرک کوچ نشین بود

پسرک محو حرفهای مستور بود

گنگ بود؟

خواب پسرک

می ترسید از محو شدن؟

می ترسید از جا ماندن...

ته نوشت  باور کن هنوزم هستیم...

نوشته شده توسط تاراش پسر و دختر

نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

خیلی سعی کرد تا همه چیز رو بفهمه

اما نتونست.سعی کرد به کمک فیزیک وریاضیات وحتی فلسفه همه

چیز رو اندازه بگیره اما نال گهان دریافت که در هستی چیزهایی

هست کهبا ابزارهای اون نمیشه اون ها را اندازه گرفت یا فهمید

پس گیج شد و فرو رفت؟


بعد همه محاسباتش رو خط زد واز نو شروع کرد همه اجزا را شمرد

اما حس کرد چیزی در این میان کم است؟

فرمول های اون جایی نیمه تمام می موند دوباره گیج شد وفرو رفت

طبیعت آزمایشگاه ها و کتابخانها رو جستجو کرد اما نیافت.

می خواست برگرده اما نمی تونست راه اومده مثل کلافی سر در گم

پیچیده و ناپیدا بود. می خواست پیش بره اما نمی تونست

راهی که می رفت بن بست بود.

پس کلافه شد لغزید وباز هم فروتر رفت. فرصت تمام می شدو او در

 جاده ای کدر می رفت و بر می گشت. می رفت و فرو می رفت

بر می گشت و فرو تر میرفت.ناگهان هر چی را که یافته بود را هم از دست داد

و پرسش های زیاد و زید تر شدمعما ها بیشتر وبیشتر شدو ذهنش تاریک

چراغ روحش خاموش شد و ظلمت به جانش افتاد. کور شد وسر رشته از دستش

رها شد پس فرو تر رفت.

دیگه به جای این که معما را حل کنه خودش به پرسشی دشوار و بغرنج تبدیل شده

بود که باید کسی خودش رو حل می کرد.ناگهان من او را یافتم گفت من او را حل کرده ام

گفت من من پاسخ همه پرسش های دشوار او هستم.

وقتی پاسخ چیست ابزار هایش رو دور ریخت واز اون ها گریخت اما این کافی نبود.

 او باید هنوز می گریخت باید دور می شد. باید از خودش دور تر می رفت. باید خودش

را تکذیب می کرداما نتونست. پس فروتر رفت. سنگی که برداشته بود سنگین بود پس

ترازویش شکست ونظم اش بهم ریخت.

از بی نظمی پریشان شد و دور خودش چرخیدتا رها شود اما فرو تر رفت . بی قرار شد

بالا رفت. بالا و بالا تر رفت. اما هنوز کافی نبود آن چنان بالا رفت که ناپیدا شد اما باز

کافی نبود . پس در خودش فرو ریخت.

کوچک و کوچک تر شد و از آن ارتفاع فرو افتاد . پس  تباه شد؟

مستور

نوشته شد توسط تاراش پسر و دختر

نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط مجتبی| |

 

مادرم هميشه مي گفت خدا بزرگه !!!

ولي هيچ وقت نگفت چرا ما كوچيكيم ، چون خدا بزرگه؟؟؟

...

 

ته نوشت: خدامونو ديدي؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط مجتبی| |

 

گفتم اي كاش دیروز ديده نمي شديم 
دیروز را گفتی ولی بغض آلود
...
 من با بغض هاي تو  ديروزم را  گريستم
دلم گرفت
دلت گرفت
...
گفتي‌: از مرد بودن شرمنده ام!
گفتم: از زن بودن متنفرم!

گفتي: دلم مي خواهد از تعفن اين دنيا بالا بياورم
گفتم:از این همه ذلیلی و زبونی ام خسته شده ام

گفتی: مرد بودن سختر است
گفتم: بودن ...

 باور كن که این روزها زن بودن از مرد بودن سخت تر است.....
باور کن که زن بودن و زندگی کردن، این روزها از"بودن" سخت تر است.......

 

نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

 

دلم برای خودم تنگ شده . . .

باورت می شه ؟؟؟!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin