تاراش ها
داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!
ته نوشت انگار کسی روح مرا از ساختمان هزار طبقه پایین انداخت!
این چنین که هستیم که بودی که بودم که هستی
نمی گویم صمیمی نمی گویم خوب نمی گویم پاک
نمی گویم...
ولی به خدا قسم
قسم به نان ونمک
به شرم تو به چشمای قشنگ تو
اندازه هر چه دل تنهاییت بخواهد
وبا هر چی عشق وعشق
دوست دارم...
ته نوشت برای تاراش
مرخصی منم تموم شد امشب میرم پادگان
تو این مدت که حتی جواب تلفنمم ندادی و...
تو وبلاگ خودتم نمی یومدی بد جور دلتنگ شدم
کاش می شد ...
بر می گردم میدونم که منتظرم می مونی
خداحافظ
تو عمق سینه ام یه نفر باز داره فریاد میزنه!
از لاله زار که می گذرم میشم یه بچه بلا
عاشق فیلم جفتی ! عاشق سیبای طلا
از لاله زار که میگذرم الک و دولک یادم می یاد
محمود سیاه نمایش مرد کلک یادم می یاد
قصه اون کبوتری که از رو بوم ما پرید
قصه اون یکه بزن تو فیلمای سیاه وسفید
لاله زار کاش می تونستم همیشه بچه بمونم
عمو زنجیر بافو بازم تو کوچه هات بخونیم
لیموناد شیشه ای دوزار لواشک برگی یه شاهی
با با نون نداد نوشتن تو دفترای کاهی
دوباره هفت ساله میشم وقتی از لاله زار که میگذرم
خاطره های خط خطی رژه میرن تو سرم
وقت فلک کردن عشق زار زدنای الکی
مزه آبنات کشی طعم ادامس بادکنکی
بازی لی لی وسه قاپ بازی گرگم به هوا
الا کلنگ سوار شدن چرخ و فلک تو کوچه ها
چرخ کبوترای جلد تو آسمون پاک وصاف
دشنه لوطی محل که زنگ زدت توی غلاف
یغما گلرویی
ته نوشت
کی می تونه بفهمه وقتی اسم صادقی را یه جا میشنوم
نمی تونم جلوی بغض کردنمو بگیرم!یادته اشتباه گرفته بودیمش...
پاهام لیز خورد
افتادم!
شلاپ...
خیس شدم
حوله نبود!
خورشید طلوع نکرد
باران سر وته بارید!
کوچه ریسه داشت
رنگی تاریک!
محو شد خط خدا
مادرم زایید!
جیغ زد ! موجود جدید!
انسان
این موجود مرده متحرک!
می رفصد انسان
فردا...
...................
خوب ست ابدیت به زمان
به من
پسرک از جنس باد من بودم
به تعبیر او
نیمه ربنای مادرم بود
تاراش
بین بودن ونبودن
موشم! موش سفید استاد
نام خودم بود
هفت ساله ام مرد من متولد شدم!
زاده تاراش خدا
سخت فولاد درون کودکم بود
از کودکیم ترسید!
استقامت مادر
وجودش بود!
ته نوشت
شاید بتوان باکسی که خندید را فراموش کرد
ولی با کسی که گریه کردی هرگز
خداحافظ
یعنی رها شدن!
منتظرم تا خدا بی صبرانه
خداحافظ
قانون زمین بر بخورد!
چقدر دوست دارم
همه ندانند
تو که می دانی تقسیم شکلات هم برای ما حکم بهشت دارد!
مهم نیست که کسی بداند چقدر دویدیم
برای خرید چیپس!
چه مهم ست که کسی بداند
چه طعنه ها شنیدیم از دوستان صمیمی!
کسی گفت مهم ست!
مثل سهراب نگفتیم زندگی خالی نیست سیب هست...
باورکن صدای سیب فروش قشنگ ست
صادق در خلوت خود گفت
در زندگی زخم هایی هست...
مهم نیست ما در خلوت خود گفتیم
در زخم هایمان گاهی زندگی هست!!!
برای هیچکس مهم نیست
که گاهی در خلوت دستان خودم را گاز می گیرم!
مهم نیست ! بدانند
تو می دانی
چه روزها تا پردیس پیاده رفتم!
که مهم ست کسی بخندد به دعاهای شبانه امان برای هم
چقدر قشنگ ست
خط خطی کاغذ سفید
یادته چقدر دوست داشتی
بخندن به خط خطی هایمان مهم ست؟
مگر نمی توان خدا را برای خود خواست!
خنده دارست کسی را به هیچکس ندهی
او را برای خودت بدانی کودکانه ست
چه کودکانه بزرگی!
چه کسی فهمید درد مرا
وقتی از با ما رد شدم!
درد عجیبی ست
بوسدن دست گاز گرفته!!!
وناب...
درد غریبی ست
این کلمه
ناب...
نه در آنچه به آن
می نگری!
ته نوشت
به کجا چنین شتابان!
مشتی خاک.کاش یک سپور بودم!
یک نانوا. یک خیاط.دست فروش. دوره گرد
پزشک . وزیر . یک واکسی کنار خیابان.
کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت!
کاش دلم از سنگ بود!کاش اصلا دل نداشتم
کاش نبودم. کاش نبودی!
کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد!
کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم!
یا یک مشت از خاک باغچه ات.
کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس می کردی!
کاش چادرت بودم!نه کاش دست هایت بودم
کاش چشمهایت بودم!کاش دلت بودم
نه کاش ریه هات بودم تا نفس هایت را در من فرو بری و از من بیرون بیاوری!
کاش من تو بودم! کاش تو من بودی
کاش ما یکی بودیم.یک نفر دوتایی!
مصطفی مستور
ته نوشت
ما هنوزم یکی هستیم. یکی سه تایی
من و تو تهیه کننده
منتظرم![]()
واز سرمای شب های کویر به من پناه برده بودی
ومن چادری از تنهاییم را به سرت کشیدم
تو دچار شدی!
دچار یک عقاب از گرمای بازی کودکانه
ومن برای تو دعا نکردم!
به خدایم پناه بردم
وقسم من
برای دچارهایمان بود
باور کن من تو دعا نکردم
من برای دچارهای عمیق زندگی دعا کردم
دو دستانم را بهم میگیرم
قنوت ست
پاک ومنزه ست پرور دگار من واورا می ستایم
دچار یعنی یک حس!
و خواهش من یعنی یک نیاز
ته نوشت
به خاطر تمام اتفاقات گذشته معذرت می خواهم برگرد
به خاطرمن
و از هر جای این کاغذ بی خط
نوشته ها را باد برده بود
ومن باز نتوانستم بر سفیدی کاغذ غلبه کنم؟
ساکت شدم ودم نزدم
خرد شدم در سکوت می دانم
قسمت تو این بود
قرمزی رگ سفید را بر چشمان آبی ات
قبل از مرگ یلدا ببینی
بغض با گلویم بازی می کند
در سکوت شب فریاد میزنم
من به تنهایی کوه نزدیکم
به سکوت شب تردیدم
نگرانم ! نگران غروب خورشید
مدتها ست که جواب سوال هایم را نمی دهی؟
سکوت
رمز میان من وتوست
حتی در لحظات رفتن فریاد می زنم
از جلوی چشمان دنیا فرار می کنم
به شب می روم
کسی صدایم را نمی شنود
تو هم...
می روی شب خلوت می شود
دعا می کنم
در نهایت تنهایی شب
برگرد ![]()
| Design By : Night Skin |

