تبليغاتX
تاراش ها




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تاراش ها

داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!

سلام نظرتون در مورد موسیقی که مرا به خاطره های زیادی می برد بگویید!

نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط مجتبی| |


به خدا به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد!


یه چیزی شبیه به ته نوشت

مامان دلم  برات تنگ شده منو  ببخش
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

باران

چندان زلال شعر توامشب

آیینه تصور احساس من شده ست

که اینک

به هرچه عشق وترانه ست

دیوان خویش را تقدیم تومیکنم...

استاد محمد رضا شفیعی کدکنی

ته نوشت
به کجا چنین شتابان مگر نمیدانی آسمان در وجود توست!

 

نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

حیرانم از سکوت امروز تو!

لامپ نیمه سوخته مرا باز هم سوزوند!

شاید قوای تو را می خواهد

لامپ را نمی گویم

امروز که تو نیستی

ناب هم نایاب شد!

وباز هم سکوت کردی

در باران سوال های نکرده ام

خیس شدی ولی عطس نکردی!

چرا؟

با سگ در خانه قدیمی بانو

اشتباه شدم!

به نگاه مسیحت!

وجلوی حیوان شدنم سکوت...

سکوت!!!

تمام دیالوگ های ناگفته بود

انگار میترسیدیم

از عبور یک رهگذر

در خیالمان

ترسمان از لگد نبود

ترسمان دیوار شدن نگاه بود! یادته

و سکوت سکوت سکوت...

یک مشت خاطره

یک پیراهن کهنه

ویک جای ناب

وباز گفتم ناب...

وسکوت جای رقص ماست!!!

ته نوشت
ببن بچه چه قشنگ دارند اسکیت بازی می کنند!
نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin