تبليغاتX
تاراش ها




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تاراش ها

داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!




وقتی آمدی


من آنجا پشت ابرها گم بودم!

با پیراهن سفید قهرم بود!

در گریز از عقل می جنگیدم

و

احساس بد شب امتحان

املا دوم ابتدایی

در تب می سوزاندم

ابرها یکی یکی پیدا شدن

ومن گم!


کسی مرا پیدا نکرد

تا خدا فقط

دو نقطه معلوم بود

و آن روزها که نمی دانم چرا تشنه ام بود؟

تو امدی

در تب آن چادر سوختم

خاکستر سیگار

رویم ریخت تا بیشتر بسوزم

زودتر تمام شوم!

..................

کاش تمام نشوم

بمانم وچادرت باشم!

تا روزی هزار بار مرا لمس کنی


با چادر مشکی ات سردی ام را گرم کن!

نه!

کاش گرم نشم

کاش سرد زیر چادرت بمانم

مثل بچه گاهی زیر چادرت گریه کنم!

چه لذت تمام نشدنی

دیدنت در آن قاب مشکی

انگار از آغوش خدا آمدی

گاهی مثل بچه ها لجم می گیرد

که کسی تو را در آن قاب مشکی ببیند!

می خواهم تو را بردارم

بگذارم کنار آن تاکسی زرد بالای آن پل!

یادت هست؟

که فقط خودمان باشیم

من

تو

ناب

رجبی

پاسگاه

باجک

چای ساز

انتهای جمهوری

معصومه

یک جفت از چشمان دنیا

آغوش خدا

چیپس

سادگی سه نفره

و

سر شهرداری

ساعت۱۵/۳




نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مجتبی| |

خانه قدیمی فرهادی وآن گربه...

.........................

یادته اون گربه را...

نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin