تاراش ها
داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!
با پیراهن سفید قهرم بود! در گریز از عقل می جنگیدم و احساس بد شب امتحان املا دوم ابتدایی در تب می سوزاندم ابرها یکی یکی پیدا شدن ومن گم! تا خدا فقط دو نقطه معلوم بود و آن روزها که نمی دانم چرا تشنه ام بود؟ تو امدی در تب آن چادر سوختم رویم ریخت تا بیشتر بسوزم زودتر تمام شوم! .................. کاش تمام نشوم بمانم وچادرت باشم! تا روزی هزار بار مرا لمس کنی نه! کاش گرم نشم کاش سرد زیر چادرت بمانم مثل بچه گاهی زیر چادرت گریه کنم! چه لذت تمام نشدنی گاهی مثل بچه ها لجم می گیرد که کسی تو را در آن قاب مشکی ببیند! می خواهم تو را بردارم بگذارم کنار آن تاکسی زرد بالای آن پل! یادت هست؟ که فقط خودمان باشیم من ناب رجبی پاسگاه باجک چای ساز معصومه یک جفت از چشمان دنیا آغوش خدا سادگی سه نفره و سر شهرداری
وقتی آمدی
من آنجا پشت ابرها گم بودم!
کسی مرا پیدا نکرد
خاکستر سیگار
با چادر مشکی ات سردی ام را گرم کن!
دیدنت در آن قاب مشکی
انگار از آغوش خدا آمدی
تو
انتهای جمهوری
چیپس
ساعت۱۵/۳
| Design By : Night Skin |



