تبليغاتX
تاراش ها




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تاراش ها

داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!






سلام مامان
چند روز پیش عمل کردی و من نتونستم ببینمت!
خیلی دوست داشتم ببینمت ولی باور کن نمی تونستم تو این حال ببینمت
دوست دارم مامان خیلی بیشتر از همه دنیا...

نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط مجتبی| |





تمام تن برهنه ام
     بوی آفتاب سردی میدهد
چندی ست اینجا
زیر آفتاب
              هوا بدست
هرجاسرک میکشم
     نیست!
گویی در کویر گم شده
    ومن چقدر خسته ام
                که بگویم
دوستش دارم!
        به کجا میرسم؟
من که از خود بیرون نرفته ام!
کجاست راه؟
 من که از همه جا گذشته ام
       کو احساس آن دختر
دختری پر از دوست داشتن
           من کجام؟
در آغوش گناه...

ته نوشت:بعد از مدت ها تونشتم بنویسم! واین یعنی بازگشت

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط مجتبی| |





تو نمی دانی من چقدر دوست دارم بر خلاف مقررات

آداب ورسوم و بر خلاف قانون وافکار وعقاید مردم رفتار

کنم ولی بند هایی بر پای من هست که مرا محدود میکند

روح من وجود من و اعمال من در چهار دیواری قوانین سست و

بی معنی اجتماعی محبوس مانده ومن پیوسته فکر میکنم که

هر طوری شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم من

این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم!

من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پر حادثه بوده ام

شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می خواهد پیاده دور

دنیا بگردم من دلم می خواهد تو خیابون مثل بچه ها برقصم بخندم

فریاد بزنم من دلم می خواهد کاری کنم که نقص قانون باشد!

شاید بگویی طبیعت متمایل به گناهی دارم ولی اینطور نیست

من از این که کار عجیب بکنم لذت میبرم!


کاش فروغ زنده بود

نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

عاشق ها آدم های متوسطی اند!


                                      

نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط مجتبی| |

چقدر
  روح  محتاج
        فرصتهایی ست که هیچکس
          در آن
نباشد!


                              
دکتر شریعتی
                                      
نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

تولدت مبارک
          همین!        
تاراش خدا
۲۱ سالگیت پر از گلهای رز


ته نوشت:همیشه تو از دست دادن چیزایی که دوستشون داریم فقط خودمون مقصر نیستیم
این جمله ها قشنگه ولی یادت باشه این جمله ها واسه غرب و ما موجودات شرقی ...

نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط مجتبی| |



باید مرتب مسواک نیایش زد
باید پشت سر هم به ابدیت نگاه کردو آه کشید
باید هرشب لب پنجره خدا ایستادو نامه عاشقانه پرت کرد
باید برگشت به محله کودکی
به زادگاه آسمانی
به بیشه های قشنگ جوانی
به گنجشکهایی که در خردسالی خرد آب دادیم
به پروانه هایی که برای کودکی ما رنگ تکان میدهند!
تاراش پسر

ته نوشت: حسین رفت ولی کاشی منم گم می کرد!
دلم براش تنگ شده خیلی...

نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin