تاراش ها
داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!
آسمان صبر مرا می خواست
چگونه صبور باشم؟
گفتی که گلدان های شمعدانی را
در خانه من شکستند
من هنوز در ایوان خانه ایستاده ام
باور دارم که زورق
بی باد به خانه میرسد
دریا را انکار میکند
بر گردابی آرام نومیدی
باد موافق بود!
آنها که چشمی پنهان داشتند
در صبح خاکستری
چشمان به دریا سپردند
زورق را یافتند و نابینا به خان آمدند
من هر روز
در سه نوبت برای نابینایان
که در زورق در اتاق نشسته اند
و
می پندارنداتاق دریاست!
غذا میبرم
احمد رضا احمدی ![]()
ته نوشت:تاراش بهترین هدیه خداوند برای من
همینجا بهم میگم من دیوانه وار او را می پرستم!
فقط عاشق ها!
فقط اونایی که خیلی خیلی متفاوت اند!
................................................................................
ته نوشت: چقدر سادست زندگی
چقدر خوبه مادر
و چقدر مبهم اند...
از بی سیگاری می زنند
زیر آواز
می ترسم! سیگار
شب
گه گاهی نیمه بارانی میزند!
و خاک زیر پای عابران گل میشود
و در سفره امان اگر نگاه کنید
نان ست و آب
و گوشه اتاق چند کتاب قدیمی
برای خالی نبودن احساس
روزگارمان با یک دفتر قدیمی میگذرد
وگاهی فالی از کتاب احمدی!
این حوالی گاهی دستفروش
دلتنگی حراج میکند
و چقدر محتاجم
دلتنگی با احساس آن چادر!...
من که می توانم تو را صدا کنم
من که هنوز برگ زرد را نشانه پاییز میدانم
تنها گاهی از نا امیدی
با افسوس آهی میکشم
سپس پنجره را در سر ما میبندم
می دانم
همانطور که میان اتاق نشسته بودم
سال تحویل شد
دو و سه پرنده به سرعت پر زدند
سپس در افق گم شدند
و پیری من و تو آغاز شد..........
ته نوشت:نام شاعر یادم رفته!
| Design By : Night Skin |

