تاراش ها
داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!
ته نوشت:هنوزم به این امید با احمد رضا احمدی فال میگیرم که شاید...
سکانس روز/داخلی/یه جای ناب
مثل همیشه با سفارش قهوه شروع می شودِِ٬روی میز کتاب سبز رنگی وجود دارد...
دخترک برای همه فال میگیرد٬البته فال گرفتن اومثل خودش با بقیه فرق دارد٬
او علاوه بر حافظ وسهراب٬با احمد رضا احمدی هم فال میگیرد!
پسرک(طوری که غرورش هم خط خطی نشود)میشه برای ماهم یه فال بگیرین؟؟؟
دخترک فنجان قهوه را روی میزمیگذرد٬کتاب را روی صورت میگیرد٬
پیشانی اش را روی کتاب میگذارد٬چشمانش را میبندد(مثل کسانی که می خواد استخاره بگیرد)تمرکز میگیرد٬کتاب را می گشاید٬
باران.
زود از خانه بیرون می آیم
درکوچه همه حرف ها و
کلام ها درحال انفجاراست
به کنار انفجار٬گل سرخی را به من تعارف کنید٬
از شما میگیرم
کار تمام است
اشک های ما امشب یخ می بندد
...
تا ابد
در مهتاب می مانم
تا تو از رود
به خانه برگردی...
این فال رادخترک برای پسرک گرفت٬مثل همه٬
اما پسرک مثل همه نبود...پسرک مثل هیچکس بود...پسرک مثل خودش بود
باور کن...
...و...دخترک...برای پسرک قشنگترین شعر زندگیش را خواند...
...و...پسرک...برای دخترک قشنگترین شعر زندگیش را شنید...
و اینها همه خوبست...
نوشته شده در یکشنبه دوازده آذر ۸۵
خیلی دوست دارم تاراش خدا
| Design By : Night Skin |


