تبليغاتX
تاراش ها




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تاراش ها

داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!





با شما هستم!با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید.چی خیال کردید؟

همه تون از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور آخرش میشید دو عدد.خیلی که

هنر کنید خیلی که ئخبر مرگتون به خودتون برسید فاصله دو عددتون میشه صد.صدام

رو می شنفید؟می شید یه یرمرد آپ زیپوی بو گندو.کافیه دور تند نیگاش کنید.همین که

دور تند نگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید.می فهمید چه چیز مزخرف و هجو

درست کرده ید.حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟قراره چه غلطی بکنید که

که دیگرون نکرده ند؟از طرفی تا چشماتون بهم می افته اولین کاری که می کنید یعنی

آسونترین کاری که می کنید این که عاشق همدیگه می شید!لعنت به شما و کاراتون

که هیشکی ازش سر در نمی یاره.عاشق میشید و بعد باهم عروسی میکنید و بعد

بچه دار می شید و بعد حالتون از هم بهم می خوره از هم طلاق می گیرید.گاهی

طلاق نگرفته باز عاشقه یکی دیگه میشید!لعنت به همتون. لعنت به همتون که

حتی مثل مرغابی ها هم نمی تونید با یکی باشید...

دنبال چی میگردید؟آهای عوضی ها!باشما هستم!صدام رو می شنفید؟


مصطفی مستور

ته نوشت:خسته ام خدایی که میگی هستم!

نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

خواستم نباشی، نشد

خواستم پرواز کنم، بالی نبود

خواستم دیگر به یادت ننویسم، قلم بی تابی کرد

خواستم دلتنگت نباشم، دل آتش گرفت

خواستم از وجودم بیرون باشی، قلبم گریست

خواستم در راهت نباشم، پاهایم یاری نکرد

هر چه کردم، هر چه خواستم، هر چه نوشتم، هر چه زندگی کردم

همه رنگ و بوی تو را می داد

سفر کردم که در یادم نباشی

خواستم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم

سفر آغاز راه بودنت شد

نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط م - ریزک| |



نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط مجتبی| |







مرده شورها از مرده نمی ترسند!اما ازمرگ میترسند
و واقعیت این است که مرده شورها هم بلاخره میمیرند!

مصطفی مستود

نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط مجتبی| |



برای دیدن بفیه عکس ها به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

 

مابقی عکسها در ادامه مطلب 

ته نوشت:شاید هیجوقت عاشق سینمای امیر نادری نبودم! اما همیشه عاشق پشتکار و تفکرات امیر نادری بودم! زمانی که تو لاله زار فریاد میزد و به خودش فحش میداد!ویا زمانی که تمام زندگیش فروخت تا آولین نمایش ۲۰۰۱ ادیسه کوبریک را تو سالن سینما لندن ببینه!امیر نادری عاشق بود و برای رسیدن به سینما تمام زندگیش را گذاشت. مثل طلاق دادان همسرش که عاشقانه اون دوست داشت!فقط برای سینما.امیدوارم یه روزی برگرده(هرچند که دیگه تو هالیوود واسه خودش کسی شده)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin