تبليغاتX
تاراش ها




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تاراش ها

داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!



 

 

وقتی همه خوابیم ...
عصر دوباره نفهمیدم؟

دوباره همه چیز و کنار هم چیدم
یه جای این پازل کامل ناقص بود؟
نمی دونم

همه جا رو گشتم

درون لباسم
زیر گلدون
توی دریچه کولر پیرمرد خرما فروش
تو جا نماز مادرم

تو کمد بهم ریخته داداشم

همه جا همه جا

گشتم

نبود؟

دوباره بهم ریختم

بازم سرم گیج رفت

تا آخراندوه تو خودم فرو رفتم

دوباره شنیدم

دوباره نگاه کردم

شب که شد مادم حلوا پخت ؟

همه خندیدن

مادرم نیم نگاهی به من کرد
 

گریه کرد

بازهم نفهمیدم؟
گوشه حلوا دست خورده شد

دوباره تنها شدم
فلسفه
هندسه
ریاضیات
ادبیات
متر

سانتیمتر
طول

عرض

دانش
علم
هستی
رادیکال


نمیشه؟ نمیشه
 از حقارت خودم لجم میگیره
بلند میشم جیغ میکشم

داد میزنم
التماس میکنم

صدای سبحان... خواندن مادرم
مادرم از سجده بلند میشه

لبم و میبرم رو مهرکربلا نرفته مادرم
 
همونجا که مادرم سجده کرده بود
خیسه؟خیس
...
ته نوشت:یادش بخیر
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط مجتبی| |

شب ها
وقتی ماه می تابد
من وضو می گیرم
وبهترین واژه هایم را برمیدارم
ومی روم
بر مرتفع ترین ساختمان شهر
شب ها
وقتی ماه می تابد
من توی دفتر مشقم
تمرین عشق می کنم
و
هزار بار می نویسم
(سوسن ماه است)
نگاه کنید!
پیراهنش بوی یاس میدهد
ودست های من
که آستین های او را بوییده اند
شب ها وقتی ماه می تابد
من روحم را بر میدارم
و
سفر می کنم به دورها
ـمثل کرگدنی تنهاـ
از معبر اندوه تا متن تنهایی
             تا ملکوت سوسن
وبعد
در بارگاه سوسن.این بقایای عشق خداوند.
و در خضور معنویت پیراهنش
روحم را
       آتش می زنم





مصطفی مستور

ته نوشت:چه حس خوبی بهم می ده این شعر

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin