تاراش ها
داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!
مصطفی مستور ته نوشت:چه حس خوبی بهم می ده این شعر
دوباره همه چیز و کنار هم چیدم
همه جا رو گشتم
درون لباسم
تو کمد بهم ریخته داداشم
همه جا همه جا
گشتم
نبود؟
دوباره بهم ریختم
بازم سرم گیج رفت
تا آخراندوه تو خودم فرو رفتم
دوباره شنیدم
دوباره نگاه کردم
شب که شد مادم حلوا پخت ؟
همه خندیدن
مادرم نیم نگاهی به من کرد
گریه کرد
بازهم نفهمیدم؟
دوباره تنها شدم
سانتیمتر
عرض
دانش
نمیشه؟ نمیشه
داد میزنم
صدای سبحان... خواندن مادرم
لبم و میبرم رو مهرکربلا نرفته مادرم
همونجا که مادرم سجده کرده بود
وقتی ماه می تابد
من وضو می گیرم
وبهترین واژه هایم را برمیدارم
ومی روم
بر مرتفع ترین ساختمان شهر
شب ها
وقتی ماه می تابد
من توی دفتر مشقم
تمرین عشق می کنم
و
هزار بار می نویسم
(سوسن ماه است)
نگاه کنید!
پیراهنش بوی یاس میدهد
ودست های من
که آستین های او را بوییده اند
شب ها وقتی ماه می تابد
من روحم را بر میدارم
و
سفر می کنم به دورها
ـمثل کرگدنی تنهاـ
از معبر اندوه تا متن تنهایی
تا ملکوت سوسن
وبعد
در بارگاه سوسن.این بقایای عشق خداوند.
و در خضور معنویت پیراهنش
روحم را
آتش می زنم

| Design By : Night Skin |


