تبليغاتX
تاراش ها




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تاراش ها

داریم تو یه چیزی فرو میریم!هرچی میگذره کمتر می فهمیم چیه!

نمی دانم گذر زمان مرا کجا می برد؟

شاید گیجم!

گیج ثانیه قرمز دیروز...

من از کجا آمده ام

از خدای تو؟

هنوز حیرانم

حیران آن عکس و سیگار وکافه پیانو...

یادت هست؟

گاهی دلم برا خدایی که نمی شناسم میگیرد!

خدایی که گل تو را از خاک نساخت!

شاید تو از گل نباشی

نه ! نیستی

تو بوی خاک نمی دهی

شاید گل من از توست

گلی از گرما

گاهی احساس بودن زجرم می دهد

احساس نداشتن تو

تو می دانی

که نبودنت چه عذاب سنگینی ست

سنگین تر از خفقان اینجا

سنگین تر از مردن روح ام

سنگین تر از سوختن تمام شمع دانی های

پیر مرد دکه دار

خواب خیابان مرا می خواند

بایدت بروم

باید پیدا کنم

تمام ذهن گنگم را

شاید بفهمم تو را

تویی که انگار روح ام را

با خود خودت گستراندی

وشدیم یه دونفره؟

ولی...

غریب از فردایمان!



ته نوشت:برای او...


 


نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مجتبی| |

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد!

ومن سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم!

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin